لطیفه
به يکي ميگن معما بگو، ميگه اون چيه كه زمستونا خونه رو گرم ميكنه تابستونا بالاي درخته؟ دوستش هرچي فكر ميكنه جوابشو پيدا نميكنه، ميگه: نميدونم، خودت جوابشو بگو؟ ميگه بخاري! دوستش ميگه: باباجون بخاري زمستونا خونه رو گرم ميكنه ولي تابستونا چه جوري بالاي درخته؟ ميگه: بخاريِه خودمه دوست دارم بگذارمش بالاي درخت!
داش آقا ميره مسابقه بيست سوالي، رفیقاش از پشت صحنه بهش ميرسونن كه: جواب خياره، فقط تو زود نگو كه کار خراب شه. خلاصه مسابقه شروع ميشه، داش آقا ميپرسه: تو جيب جا ميگيره؟ ميگن: نه. ميگه: بابا اين عجب خيار گندهايه!
از مرد ایرانی ميپرسن: به نظر شما اگه آمريكا افغانستان و عربستان رو بگيره، به كره و چين هم حمله كنه تكليف ايران چي ميشه؟ ميگه: چي ميشه نداره، خیلی هم خوبه. ايران ميره جام جهاني!
------------------------------
دو تا ایرانی را ميبرن جهنم، اما وسط راه ميگن به شما يه آوانس ميديم. ميگن چيه، ميگن اينجا 2 نوع جهنم داريم يکي جهنم ايراني هاست، يکي جهنم خارجي ها، ميپرسن فرقش چيه، ميگن تو جهنم خارجي ها هفته اي يک بار قيـر داغ ميريزن تو سرتون اما تو جهنم ايراني ها هر روز این کارو می کنند. خلاصه اولی ميگه من ميرم تو جهنم خارجيا و دومی هم مياد تو جهنم ايرانيا. يه چند ماهی بعد اولی ميبينه خيلي سخته، ميگه بيچاره دومی که هر روز قير تو سرش میریزن. خلاصه، ميره ميبينه اولی با رفيقاش نشسته داره گل میگه و گل میشنوه و خبري هم از قير داغ نيست. ميگه جريان چيه؟ میگن بابا جون، اينجا جهنم ايراني هاست يک روز قيرش نيست، يک روز قيرش هست قيفش نيست و یا يه روز دو تاش هست يارو نمي ياد سر کار.
------------------------------
فالگير: فردا شوهرتون ميميره! زن: اينو كه خودم ميدونم. بهم بگو گير پليس ميفتم يا نه؟
------------------------------
از يه بچه نسل سه ای ميپرسن پس جواب خون شهدا را کی می ده ، ميگه خب معلومه آزمايشگاه
------------------------------
يك روز تو ي جهنم شلوغ بوده و همه مي زدند و مي رقصيدند. يكي مي پرسه چي شده ..... مي گن : مگه نمیدونی؟ پروند ه ها گم شده.
------------------------------
آگهي استخدام: به پنج مرد زرنگ و كاري يا يك زن نيازمنديم...
------------------------------
وقتی البرادعی رفته بود تهران غضنفر ازش پرسید: مگه شما دکتر نیسیتی؟ البرادعی گفت: درسته، من دکترم. گفت: پس چرا توی آژانس کار می کنی؟
------------------------------
شخصی به روستايي در نزديكي قزوين رفت كه دوستداران علي در آن زندگي ميكردند. از او نامش را پرسيدند، گفت: عمر نام دارم. او را زدند. گفت: من عمرانم. گفتند بدتر، الف و نون عثمان را نيز داري.
------------------------------
از دانش آموزی كه حسابی سياسي شده بود در كلاس ديني پرسيدن: چطور غسل جنابت ميكنن؟ گفت: اول موضع مون رو روشن ميكنيم، بعداً جناح راست رو شستشو ميديم، و اونوقت جناح چپ رو ميشوريم. پرسيدن: پس بقيه جاها چي؟ گفت: اونجا مثل كارگزاران ميمونه، هم با راست شستشو ميشه، هم با چپ.
------------------------------
يه روز حاج آقا رو بردن براي بازديد از مناطق بمباران شده و يك مدرسه كه در اثر بمباران به خرابه تبديل شده بود بهش نشون دادن. حاج آقا اونجا رو كه ديد، گفت: باز هم خدا رو شكر كه خورده توي خرابه.
------------------------------
يه روز رضا شاه رفته بود براي بازديد از تيمارستان. در وقت بازديد يكي از ديوانهها شروع كرد به مسخره كردن او. رضا شاه عصباني شد و گفت: مرتيكه من رضا شاهم! يه ديوونه اومد سراغش و گفت: غصه نخور، تو هم خوب ميشي. اوني رو كه اون گوشه ميبيني وقتي اومد اينجا ميگفت من ناپلئون بناپارتم، الآن خوب شده، تو هم خوب ميشي.
------------------------------
يه روز يه خبر نگار ميره پيش رهبر شروع ميكنه به مصاحبه. به آقا ميگه آيا ميدونيد اوضاع مملكت خرابه. آقا ميگه: آخ جگرم سوخت. ميدونيد وضع اقتصادی مملكت به هم ريخته. آقا: آخ جگرم سوخت. ميدونيد 90 درصد مردم زير خط فقر زندگی ميكنند. آخ جگرم سوخت. ميدونيد جنايت زياد شده. آخ جگرم سوخت. مصاحبه تموم شد. خبرنگار هنگام خداحافظی گفت: بينندگان عزيز در پايان برنامه خواهش ميكنم از اين به بعد از واژه "جگرم سوخت" به جای واژه نامانوس و بيگانه "به درک" استفاده ميكنيم .
------------------------------
يه آخونده شب قدر داشت روضه ميخوند. آخر روضه هم شروع کرد به دعا کردن: خدايا خداوندا، از تو ميخواهيم که باران رحمت رو بر ما بباری ما رو غريق رحمتت بفرما. من از تو ميخوام که امشب بارون بباره. اگه امشب بارون نياد من بنده مخلص تو نيستم. من روسياهم. اگه بارون نياد من خرم، من گاوم، من الاغم... خلاصه هی گفت. ولی اون شب بارون نيومد. صبح رفيقاش رفتن پيشش: آخه حاج آقا مگه مرض داشتی آنقدر به خودت بد و بیراه گفتی که حالا ضايع بشی. آخونده گفت: ای لعنت بر اين هواشناسی خبیث.
------------------------------
یه هواپیمای توپولوف با خلبان ایرانی داشت وارد ایران میشد که دچار نقص فنی شد و موتور سمت راستش از کار افتاد. به برج مراقبت اطلاع داد. برج مراقبت گفت هر طور شده باید هواپیما رو به فرودگاه برسونی همه چیز برای فرود اضطراری آمادست. کمی بعد خلبان اطلاع داد که موتور دوم هم از کار افتاد مسئول برج با متخصصان فنی و غیر فنی مشورت کرد. بعد به خلبان گفتند که هر چه ما گفتیم تو هم تکرار کن: اشهد ان لااله الله اشهد ان ......
------------------------------
غلی جوان بود و زیاد هم حرص پول میزد. روزی از یه فال بین پرسید: آیا من همیشه از بی پولی نالان خواهم بود. اون به دستش نگاه کرد و گفت: نه جانم، فقط تاپنجاه سالگی. غلی خوشحال شد و پرسید: یعنی بعد از اون پولدار میشم .فال بین گفت: نه، به بی پولی عادت میکنی...
------------------------------
یه بسيجي روی پيغام گيرش، پیغام گذاشته بود: سلامن عليکم، لطفا بعد از شنيدن سوره بقره پيغام خود را بگذاريد!
------------------------------
شخصی مي ميرد، مي رود آن دنيا. مي رسد به دروازه ي آخرت. مي بيند روي ديوار آخرت پراست از ساعت هاي ديواري. ازنگهبان دروازه ي آخرت مي پرسد: داستان اين ساعت ها چيست؟ نگهبان هم براي اش توضيح مي دهدكه به تعداد آدم ها روي ديوار آخرت ساعت گذاشته اند. وقتي آدم ها دروغ مي گويند عقربه ي ساعت شان حركت مي كند. آن شخص از صاحب ساعتي مي پرسد كه عقربه اش بي حركت ايستاده بود. نگهبان هم مي گويد صاحب آن ساعت مادر ترزا است كه دروغي به زبان نرانده است. ساعت ديگري راهم نشان اش مي دهد كه عقربه اش اندكي تكان خورده بودومي گويد ازآن آبراهام لينكلن است كه چندتايي دروغ گفته بود. شخص مرده انگشت به دهان مي پرسد: ساعت جرج بوش كدام است؟ نگهبان مي گويد: اونو خدا برده اتاق خودش به جاي پنكه سقفي ازش استفاده مي كنه.
------------------------------
آخوندي رفته بود بالاي منبر و به جماعت پاي منبر مي گفت: وقتي آب مي خوريد سه صلوات بفرستيد چون آب سه تا جن دارد: يك هيدروجن و دوتا اكسيجن.
------------------------------
شخصی كنار اقيانوس قدم مي زد و زير لب، دعايي را زمزمه مي كرد. نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردي و ساحل طلايى انداخت و گفت: خدايا! مي شود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟ ناگاه، ابرى سياه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش بگوش رسيد كه ميگفت: چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من؟ مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت: اى خداى كريم! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم!! از جانب خدا ندا آمد كه: اى بنده ى من! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست مي دارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم، اما، هيچ مي دانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است؟ هيچ مي دانى كه بايد ته قيانوس آرام را آسفالت كنم؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه ى اينها را مى توانم انجام بدهم، اما، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى كنى؟ مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت: اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم! مي شود بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند؟ مي شود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست؟ اصلا مي شود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟ صدايي از جانب باريتعالى آمد كه: اى بنده من! آن جاده اى را كه خواسته اى، دو باندى باشد يا چهار باندى؟؟!!
------------------------------
شخصی داروخونه داشته، يك روز جلو در داروخونه بزرگ مينويسه: سوسك كش جديد رسيد! خلاصه بعد از مدتی يك بابايي مياد تو ميگه: ببخشيد، جريان اين سوسككش جديد چيه؟ اين خونة ما رو سوسك برداشته. داروخونه چییه ميگه: اين دارو خيلي جديده و بازدهيش هم تضمينيه. شما اين دارو رو ميريزيد تو يك قطره چكون، بعد كشيك ميكشيد تا سوسكها رو بگيريد. هر سوسك رو كه گرفتيد، روزی سه نوبت (صبح و ظهر و شب) تو هر چشمش دو قطره ازين دارو ميچكونيد، بعد از يك مدت سوسكها كور ميشن و خودشون از گشنگي ميميرن! يارو كف ميكنه، ميگه: خوب آخه اگه سوسكها رو بگيريم كه همونجا درجا ميكشيمشون! داروخونه چی ميره تو فكر، بعد از يك مدت ميگه: آره خوب، ازون راهم می شه!
------------------------------
زنداني سياسي پس از آزادي از زندان دچار مشكل رواني شد و به روانپزشك مراجعه كرد. روانپزشك بعد از گوش دادن به حرفهاي او گفت: حالا ديگه بايد تلاش كني محكم روبه روي بدبختيها بايستي و به اونها بخندي. زنداني سياسي گفت: دوست دارم، ولي مسئولان كشور ما اصلاً اهل شوخي نيستن.
------------------------------
قاضي: آقاي اكبر محمدزاده! شما را به جرم جاسوسي و اقدام عليه امنيت كشور با تخفيف به ده سال زندان محكوم ميكنم. متهم: من اعتراض دارم، اولاً من اكبر محمدزاده نيستم، بلكه محمد اكبرزاده هستم، ثانياً جاسوسي نكردم و عليه امنيت كشور هم اقدام نكردم. قاضي: به همين دليل هم بهت تخفيف دادم، اگر اكبر محمدزاده بودي اعدامت ميكردم.
------------------------------
به فرمانده پادگان خبر دادند كه پدر يكي از سربازان يك روز قبل مرده است. فرمانده گروهبان را احضار كرد و به او گفت: برو و به اميرخاني خبر بده كه پدرش مرده، منتهي جوري خبر بده كه ناراحت نشه و ضمناً اصول نظامي رو هم رعايت كن. گروهبان سربازان رو به صف كرد و گفت: هر كدوم از شما كه پدرش امروز مرده يك قدم بياد جلو. كسي جلو نيامد، گروهبان گفت: سرباز اميرخاني! چون از دستور مافوق اطاعت نكردي، يه هفته بازداشتي.
------------------------------
شخصی تلویزیون رو روشن ميكنه، ميزنه كانال يك، ميبينه يك ملا نشسته داره صحبت ميكنه. ميزنه كانال دو، ميبينه چهار تا ملا نشستن دارن باهم حرف ميزنن. ميزنه كانال سه، ميبينه يك مجلسه 15 تا ملا نشستن باهم بحث ميكنند. ميزنه كانال چهار، ميبينه صدهزار تا ملا نشستن تو يك سالن، يكيشون داره براي باقي حرف ميرنه. داد ميزنه: هوي اصغر! زود اون دبه نفتو بيار، لونهشون رو پيدا كردم!!!
------------------------------
جوانی ميره خواستگاري، مادر و پدر دختره بهش جواب رد ميدن، ميگن دختر ما داره درس ميخونه. جوان ميگه: اشکال نداره، من ميرم دو ساعت ديگه برميگردم!!!
------------------------------
شخصی ميخواسته تو يك ادارة دولتي استخدام بشه، ميبرنش گزينش. اونجا یه برادر ازش ميپرسه: شما وقتي ميخواين وارد مستراح بشید، با پاي راست وارد ميشيد يا با پاي چپ؟! شخص جویای کار هول ميشه، ميگه: شما منو استخدام كنيد، من با سر وارد ميشم!!!
------------------------------
یه سرباز رو ميفرستن جبهه، بعد از شش هفت ماه برميگرده، در ميزنه، داداش كوچيكش با يك تپه ريش درو باز ميكنه! سربازه هول ميكنه، ميگه: چي شده!؟ ننه مرده.. بابا مرده؟! داداشش هيچي نميگه، فقط يك نگاهِ معني داري بهش ميندازه و ميره تو. سربازه، ميره تو ميبينه داداش بزرگش هم تا زير گردن ريش گذاشته! بدبخت پاك اعصابش می ریزه به هم، ميگه: داداش جون، تورو خدا بگو چي شده؟! كي مرده؟! داداشه هم يك نگاه به اون ميكنه و از اتاق ميره بيرون. سرباز بدبخت سراسيمه ميره تو اتاق باباش، ميبينه ريش باباش رسيده تا دم نافش! دو دستي ميزنه تو سرش، ميگه: بابا... بگو آخه چه بلايي سرمون اومده؟ ننه مرده؟! باباش ميگه: اي كاش ننت مرده بود... كاش بابات مرده بود... پسر آخه اين ريش تراشو چرا بردي؟!!!
------------------------------
شخصی تو روزنامه يك آگهي استخدام ميبينه كه: به يك مهندس كامپيوتر مجرب و باسابقه نيازمنديم. خلاصه فرداش كت شلوار ميپوشه و تيپ ميزنه و پاميشه ميره مصاحبه. اونجا يارو ازش ميپرسه: شما مدركتون از كدوم دانشگاهه؟ اون ميگه: من مدرك ندارم كه! يارو تعجب ميكنه، ميگه: پس حتماٌ سابقة كارتون زياده... قبلاٌ تو كدوم شركت كار ميكردين؟ ميگه: والله من تو شركت مركت کار نکردم! پدر مرحومم يك سوپرماركت داشت، منم همونجا كار ميكنم!! يارو شاكي ميشه، ميگه: مردك! تو اصلاٌ بلدي كامپيوتر رو روشن كني؟! ميگه: والله نه!! مرده ميپرسه: پس اومدي اينجا چه غلطي بكني؟! ميگه: من فقط اومدم بگم كه دور من يكي رو بايد خط بكشيد!!!
------------------------------
حاج آفا ورم معده داشته، ميره دكتر، دكتره بهش ميگه: يك رژيم بهت ميگم بايد رعايت كني. حاج آقا ميگه: چشم آقاي دكتر. دكتره ميگه: گوشت نخور، غذاي پر چربي نخور، مشروب نخور، ترياك نكش، بالاي منبر هم نرو! حاج آقا ميگه: ديگه واسه چي بالاي منبر نرم؟! دكتره ميگه: اونجا گه زيادي ميخوري، براي معدت خوب نيست!!
------------------------------
خبرنگاره ميره جبهه جنگ گزارش تهيه كنه، يك سرباز رو گير مياره ازش ميپرسه: برادر شما اينجا چيكار ميكنين؟ سربازه ميگه: زرشك پاك ميكنيم! خبرنگار ميپرسه: پس تو كار آشپزخونهايد؟ سربازه ميگه: نه بابا! اينجا يك تابلوهايي زدن روش نوشتن: كربلا ما داريم مياييم، زير اين تابلوها ملت مينويسن زرشك! ما اونها رو پاك ميكنيم!! خبرنگار ميگه:كــــــات! آقا درست جواب بده! دوباره ميپرسه: شما اينجا امداد غيبي هم دارين؟! سربازه ميگه: بله، هر از چند وقتي يك توپي، خمپارهاي مياد ميافته توي سنگر، هفت هشت نفر غيب ميشن!
------------------------------
يه روز يه معلم از يك دانشآموز پرسيد: مساحت ايران چقدره؟ گفت: 1648192 متر مكعب معلم پرسيد: چرا مكعب؟ گفت: چون بعد از انقلاب به ارتفاع يك متر ريده شده توش.
------------------------------
يه گزارشگر كه در زمان طالبان اوضاع زنان در افغانستان رو ديده بود ، بعد از رفتن طالبان از اون كشور ديدن كرد و از تغييرات اجتماعي كه ميديد شگفت زده شد. او قبلاً ديده بود كه مردان جلوتر راه ميرفتند و زنان چند متر پشت سر اونها راه ميرفتند، در حالي كه ميديد پس از جنگ زنان چند متر جلوتر از مردان راه ميرفتند. از يك نفر دليل اين تغيير رو پرسيد. او گفت: علت اين است كه در مدت جنگ تمام كشور رو طالبان مينگذاري كردند.
------------------------------
يه روز از گزارشكر تلويزيون از وارطان پرسيد: برادر! شما از روزنامههاي بعد از انقلاب استفاده ميكنين؟ وارطان گفت: بعله، زياد گزارشگر پرسيد: آيا از اطلاعات هم استفاده ميكنيد؟ وارطان گفت: بعله، تا حدي استفاده ميكنيم. گزارشگر پرسيد: آيا از كيهان هم استفاده ميكنيد؟ وارطان گفت: بعله، خيلي استفاده ميكنيم. گزارشگر پرسيد: آيا از روزنامه رسالت هم استفاده ميكنيد؟ وارطان گفت: رسالت استفاده نميكنيم، آخه خيلي زبره.
------------------------------
يه روز دو تا معتاد با هم حرف ميزدن. يكي از اونا گفت: شنيدي ديشب مهندش موشوي در مورد مهتادا چي گفت؟ اون يكي پرسيد: موشوي ديگه كيه؟ گفت: موشوي ديگه، نخشت وژير. پرسيد: موشوي شد نخشت وژير؟ پش مشدق رفت؟
------------------------------
يه روز حاج آقا شنيده بود كه بابي ساندز در ايرلند كشته شده. در اين مورد سخنراني كرد و گفت: آقاي تاچر! بيرحم! براي چي اون باتري ساز كاسب بيچاره رو كشتي؟ يكي از پشت پرده يواشكي بهش گفت: حاج آقا، تاچر كه مرد نيست. حاج آقا گفت: تازه، ميگن اين تاچر خيلي هم نامرده.
------------------------------
يه روز رضا شاه براي بازديد از تيمارستان به اونجا رفت.در هنگام بازديد يكي از ديوونهها شروع كرد به مسخره كردن او.رضا شاه عصباني شد و گفت: مرتيكه من رضا شاهم! يه ديوونه اومد سراغش و گفت: غصه نخور، تو هم خوب ميشي. اوني رو كه اون گوشه ميبيني وقتي اومد اينجا ميگفت من ناپلئون بناپارتم، الآن خوب شده، تو هم خوب ميشي.
------------------------------
يه روز روباه بعد از تغييرات قضايي داشت فرار ميكرد و به سرعت ميدويد. شغال اونو ديد و گفت: كجا داري به اين سرعت فرار ميكني؟ گفت: تو هم فرار كن، دارن هر حيووني رو كه سه تا تخم داره ميگيرن و تخماشو ميكشن. شغال گفت: مگه تو سه تا تخم داري؟ گفت: نه، ولي اونا اول تخما رو ميكشن، بعداً ميشمرن.
------------------------------
يه روز حاج آقا رو بردن براي بازديد از مناطق بمباران شده و يك مدرسه كه در اثر بمباران به خرابه تبديل شده بود بهش نشون دادن. حاج آقا اونجا رو كه ديد، گفت: باز هم خدا رو شكر كه خورده توي خرابه.
